پيامبر مهرباني ها
شب بود. سالهای سال از شب میگذشت. مردمانی همه محکوم به ناموزونی روزگار خویش، با دستهای سیاهشان زندگی را زنده به گور میکردند. صدایی حتی اگر از آسمان می آمد، در طنین نعره های مست و واژههای جاهل گم بود. سرزمین بود و قحط سالی…
بیشتر »